تبليغاتX
ادبستان
بيستون را عشق كند و شهرتش فرهاد برد
این هم یه فال دیگه از حافظ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/09/11ساعت 19:4  توسط فرهاد  | 

فال حافظ رو خیلی قبول دارم...

بدون شرح اضافی شما هم ببینین :

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/11ساعت 12:51  توسط فرهاد  | 

ياد تو

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 5:42  توسط فرهاد  | 

 

میروم شاید فراموشت كنم .............. با فراموشی هم آغوشت كنم

میروم از رفتن من شاد باش ............ از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو، تنهاتر از ما میروی ............. آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را ................... تلخی برخورد های سرد را

+ نوشته شده در  شنبه 1388/07/11ساعت 23:36  توسط فرهاد  | 

شعر قشنگ سیب رو همه شنیدیم...

اما حیفم اومد با جوابی که فروغ براش نوشته.. اینجا نیارمشون !

 

حميد مصدق خرداد ۱۳۴۳ :

تو به من خنديدي و نمي دانستي 

من به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدم 

باغبان از پي من تند دويد 

سيب را دست تو ديد

غضب آلود به من كرد نگاه 

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك 

و تو رفتي و هنوز، 

سالهاست

كه در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تكرار كنان

مي دهد آزارم 

 و من انديشه كنان

غرق در اين پندارم 

 كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت ؟!!

 

جواب زيباي فروغ فرخ زاد :

 

من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسايه

سيب را دزديدي

پدرم از پي تو تند دويد

و نمي دانستي

باغبان باغچه همسايه

پدر پير من ست

من به تو خنديدم

تا كه با خنده به تو

پاسخ عشق تو را

خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليك

لرزه انداخت به دستان من و

سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمي خواست به خاطر سپرد

 گريه تلخ تو را...

من كه رفتم و هنوز

سالها هست كه در ذهن من آرام آرام

حيرت و بغض تو تكرار كنان

مي دهد آزارم

و من انديشه كنان

غرق در اين پندارم

كه چه مي شد اگر

باغچه خانه ما سيب نداشت ؟!!

+ نوشته شده در  شنبه 1388/06/21ساعت 2:17  توسط فرهاد  | 

این البته تکراریه..یعنی توی پستهای قبلی ازش استفاده کردم..اما زبان حالم بود دوباره آوردمش:

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/12ساعت 2:50  توسط فرهاد  | 

 

 

تو را من زهر شیرین خوانم ای عشق

 

 

که نامی خوش تر از اینت ندانم

وگر - هرلحظه - رنگی تازه گیری

 

 

به غیر از « زهر شیرینت » نخوانم

بسی گفتند :« دل از عشق برگیر !

 

 

که نیرنگ است و افسون است و جادوست !»

ولی ما دل به او بستیم و دیدیم

 

 

که این زهر است، اما ... نوشداروست !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/10ساعت 13:31  توسط فرهاد  | 

سلام

روز مادره... خوش به حال اونایی که سایه مادر بالای سرشونه ..

واسه اونایی که اسیر خاکن ... و مادر من ...  ۳ صلوات بخونین لطفاْ...

30

 

تو ای مادر که يک عمره، دلت با غصه دمسازه                              

صبوريهای تو مادر، منو به گريه میندازه

مث يک طفل خواب آلود، من محتاج آغوشم

از اون لالايهات مادر، بخون بازم توی گوشم

برای سرنوشت من، تو دلواپس ترين بودی

برای اشک های من، هميشه آستين بودی

تو ای همواره غمخوارم، تو ای محرمترين يارم

به نام نامی مادر، هميشه دوستت دارم

نوازش کن منو مادر، که فرزند تو غمگينه

کی می خواد بعد از اين، تو قلب من، جای تو بنشينه

گل من، روزگار روزی، تو رو از شاخه میچينه

در آغوشم بگير مادر، که رسم روزگار اينه

30

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/03ساعت 21:20  توسط فرهاد  | 

سلام

سلام بر سرور زنان عالم... سلام بر مادر ائمه معصوم... سلام بر او که مادر پدرش بود..!

ما گوشه نشینان غم فاطمه ایم

محتاج عطا و کرم فاطمه ایم

یک عمر چوشمع گر بسوزیم رواست

دل سوخته عمر کم فاطمه ایم

یا علی رفتم بقیع، اما چه سود

هرچه گشتم فاطمه آنجا نبود

یا علی قبر پرستویت کجاست

آن گل صدبرگ خوشبویت کجاست

هر چه باشد من نمک پرورده ام

دل به عشق فاطمه خوش کرده ام

 

حضرت زهرا دلش از یاس بود

دانه های اشکش از الماس بود

حضرت حیدر به نام فاطمه حساس بود

خلقت از روز ازل مدیون عطر یاس بود

ای که ره بستی میان کوچه ها بر فاطمه

گردنت را می شکست آنجا اگر عباس بود

 

وسعت روح او ندارد کس

فاطمه، فاطمه ست و دیگر بس

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 10:15  توسط فرهاد  | 

ای ناز تو بهترین سرآغاز ..... چشمی به نیاز ما بیانداز !

سلام با همه دوستان خوبم..

گمون کنم برای شروع دوباره مقدمه چینی لازم نیست

این شعر حال و هوام رو عوض کرد، فکر کردم خوبه شما هم بخونین و نظر بدین :

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر زلیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو ... من نیستم

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سرمیزنی

در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بیقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

 

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

 
 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/19ساعت 2:45  توسط فرهاد  | 

بازم سلام

اينم يه شعر( اگه بشه بهش گفت شعر...! ) از خود خودم !!

لطفاً نظر يادتون نره !

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 10:34  توسط فرهاد  | 

سلام

امسال دیر اومدم...نه ؟!

بعداْ توضیح میدم... فقط بدونید یه عالمه گرفتاری دارم.. اما... حالم خوبه..

تا بعد ....

Aasheghane  /  عاشقانه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 10:30  توسط فرهاد  | 

leili

 

ديد مجنون را يكي صحرانورد

 اندرون باديه بنشسته طرد

كاغذش خاك است و انگشتان قلم

 مي‌نويسد نام ليلي دم به دم 

 

 

گفت اي مجنون شيدا چيست اين؟  

 مي‌نويسي نامه؟ سوي كيست اين؟

گفت مشق نام ليلي ميكنم 

خاطر خود را  تسلي ميكنم 

 

 

گرچه ما را نيست لحظهء كام او

 عشق بازي  مي‌كنيم با نام او

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت 0:51  توسط فرهاد  | 

سلام

اينم يه شعر واسه اونايي كه تنهام نذاشتن و باهام بودن ، حتي وقتي نبودم !!

لحظه ديدار ـ مهدي اخوان ثالث

اخوان ثالث ( م.اميد)

ممنون از همگي .... بازم ميام

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/11/29ساعت 0:44  توسط فرهاد  | 

-        ميدونم كه خستته

غم دوري منم درد دل شكستته

 

     تو سراب جاده ها

                       چشم براه بستته

-        ميدوني دوست دارم

                         طاقت   دوريت ندارم

   همش مي‌خوام شب برسه

                               رو به خيالت بيارم

   -   ميدونم تازگيا تو آشيون دلتم 

 

قربون نازكي و رنگاي بال و پرتم

 

سر عشقت هميشه پا رو دم دل ميذاره

 

من فداي قدم و درد و بلاي سرتم

 

پود چشم و تار موهات همه با هم ميبره 

 

گاهي هم ناز نگاهات كمكي دل ميبره

 

آب چشمم همه خشكيده و بيرنگ برات

 

هي ميگم سپند چشمام ز سرت شر ببره

 بخونین و ایرادشو به خودم بگین ( خوبیشو به دیگرون ) !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/09/17ساعت 23:46  توسط فرهاد  |